لینک ویژه نامه های پرویز یاحقی و برنامه ی گلها در روزنامه ی شرق را به درخواست چند تا از دوستانم اینجا می گذارم. . .
ویژه نامه ی یاحقی از صفحه ی ۱۷ تا آخر و ویژه نامه ی گلها از صفحه ی ۱۳ تا آخر ادامه دارد (سرمقاله پرونده گلها در صفحه دوم آورده شده است)
ویژه نامه گرامیداشت پرویز یاحقی
ویژه نامه سالگرد داوود پیرنیا(خالق برنامه گلها)
می خواستم چیزی بنویسم در خور حال این مدت ام. مدت که می گویم یعنی قریب به یک سالی که گذشت. بارها نوشتم، بارها خط زدم و باز از سر نوشتم. اما انگاری همه چیز ته کشیده. تمام کلماتی که در ذهن داشتم و تمام حرفهایی که مدت ها در گلویم خوابیده بودند. شاید هم ته نکشیده باشد اما ملغمه ای از همه چیز در درونم رسوب کرده و گاه به گاه ، یک ضربه یا یک تکان کوچک همه ی رسوبات را زیر و رو می کند و به سطح می آورد. آن وقت است که حالم خراب اندر خراب می شود. یک چیزی مثل تهوع، درد و یا شبیه به این ها. می خواستم بنویسم اما این شعر احمد خان شاملو بیشتر از هر چیز گواه حال این روزهایم است، چون مدام زیر لب تکرار می کنم:
من درد بوده ام همه
من درد بوده ام.
گفتی پوست واره ای استوار به دردی،
چونان طبلی خالی و فریاد گر
و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرین درد مشخص بود.
در تمامت بیداری خویش
هر نماد و نمود را
با احساس عمیق درد، دریافتم.
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دم که به خواب می رفتم.
آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست
یا لعنتی ست جاودانه؟
که این فروکشِ درد
خود انگیزه ی دردی دیگر بود؛
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند . . . . . . . . . . .
پس زندگی خواهیم کرد،
و دعا خواهیم خواند و آواز خواهیم خواند و قصه های قدیم خواهیم گفت و خواهیم خندید به شاپرک های زرین.
و خواهیم شنید که مشتی مفلوکِ بد فرجامِ بد طینت از تازه های دربار سخن خواهند راند - و ما نیز با آنها از برآمدگان و برافتادگان، از مغضوبان و محبوبان سخن خواهیم گفت،
و در باب رمز و راز جهان خواهیم اندیشید.
انگار که از خفیه نویسان خداییم.
و ما بر جا خواهیم ماند، در چهار دیوار زندان،
شاهد خواهیم بود رمه ها و دسته ها، بزرگانی را که فراز و فرودشان به جزر و مد ماه باز بسته است.
شکسپیر، شاه لیر
از همون لحظه ای که با انگشتاش بازی می کرد و مدام به چپ و راست خیره می شد فهمیدم که دیگه کار تمومه.
سرما و بوی نای فضا رو می شد تحمل کرد اما گردش دستاش اونم برای اینکه من رو آروم کنه عذاب آور بود.
- تو "دیوار " رو خوندی؟؟؟
تا اون لحظه حتی فکرشم نمی کردم که سواد داشته باشه.گفتم:
- آره.
- :اونقدر ها هم که ساتر گفته تلخ و زجر آور نیست…
بی اختیار یاد پدر افتادم. پرسیدم:
- اون بیرون هم هوا همین قدر سرده؟؟؟
- نمی دونم، شاید.
یه نخ سیگار روشن کردم و گیج و منگ بهش نگاه کردم.
- شاید اگر انقدر زود برام تصمیم نمی گرفتن الآن…
- اما و اگر ها رو بی خیال.دنیای ما زن ها پر از اگر و شاید و اشتباهه.
بعد سیگار رو از دستم گرفت و یه پک زد.حس همدردی چشاش حوصله ام رو سر می برد.گفت:
نمی خوای چیزی بنویسی؟
(جعبه ی سیگار رو باز کرد و یه خودکار داد دستم.)
نمی دونستم باید چطور نوشت.احساس پوچی همه ی وجودم رو گرفت.
نوشتم: . . .
بهم خندید و کاغذ رو انداخت کنار.
گفت:با اولین ضربه سنگ همه چیز از یادت میره.فقط به رنج ضربه های بعدی فکر می کنی. شانس بیاری اولیش بخوره تو سرت به اونها هم فکر نمی کنی.
بی تفاوت نگاهش کردم .
- : راس می گفت که "زندگی یه دروغ بزرگه" . سارتر رو می گم.
خواستم جواب اش رو بدم که بلند گوی سالن اسمم رو صدا زد.***
*** یه داستانی که مدتها پیش نوشتم.
به بهانه ی دیروزی که گذشت...
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام، دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گل ها
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم، دوست می دارم . . . .*
* پل الوار
برای آنکه باید بخواند، برای رفیق گرمابه و گلستانم:
می دانی
تو می دانی
که مرا
سر بازگفتن کدامین سخن است
از کدامین درد . . .
نازنین من!
حقیقتا نمی دانم که چه صیغه ای ست که هر وقت می خواهم یک چیزی را شروع کنم بسان کسی که می خواهد کوه عظیمی را جا به جا کند، کار برایم دشوار می شود. هرچند نوشتن برایم سخت نیست. چرا که وسوسه ی نوشتن گاهی بر من آنچنان سایه می اندازد که حتی اگر گزافه گویی هم کنم به نا نوشتن تن نمی دهم و با غرور و تبختر تمام، گزافه ها و اراجیف ام را به دنبال هم می آورم. درست مثل همین سطرهایی که از پی هم گذشت و سطرهای بعدی که در پی هم می آیند.....
بگذار از همین شروع کردن ها برایت بگویم. از تنظیم احوالاتم که دنیای کوچک و حقیر مرا به بازی گری تبدیل کرده بود. درست از آن لحظه که تصمیم می گرفتم خودم باشم، دیگران از من متنفر و زده می شدند تا بار دیگر بازی ام را شروع کنم. اما این بازی گری وقتی ارزش هنری پیدا می کرد که گاه انسان هایی در برهه های زمانی کوتاه احساسات و عواطف مرا می شناختند و به ذهن شان تلنگری می زدند که این بازیگر خرده پا که قادر است هر لحظه ای که اراه می کند صحنه و حرفی را بازسازی کند، آن هم بی هیچ دروغی، می تواند صحنه های واقعی و حقیقی زندگی اش را بی هیچ زحمت و مشقتی به اجرا درآورد.
اما جان من ، برای من این روزها در دسترس ترین الگوها که لازمه ی ادامه ی زندگی ام باشد، خودِ بودن است. بودنی که بی هیچ ترس و واهمه ای در مقابل تو ، تمام قد می ایستد و بی آنکه دلشوره ای از نارضایتی تو داشته باشد، خودش است و خودش! من دیگر از آرتیست بازی های هولناک فیلم های سیاسی گذشته ام. هرچند که به غایت آسیب پذیر شده ام اما همچنان سعی می کنم تا کودک معصوم تماشاچی ای باشم که روزگاری مجبور بود از اعتبار خودِ طبیعی و خدا ساخته اش فاصله بگیرد و به بازی پر شرِ خودِ اجتماعی اش پناه آورد. گاهی در ادامه دادن روزهایی که تمام اش شده بود بازی های روزانه و شبانه جلوی هر کس و نا کسی، مدام به این فکر می کردم که درست از زمانی که خودم را شناختم به دنبال راه حل بوده ام.
می دانی! حقیقت ما را مجبور می کند که هر وقت داستان و بازی ای ضعیف داشته باشیم، ناگزیر با پشتوانه های فرضی، برای کنش ها و واکنش هایمان دلایل قانع کنند و انگیزه ساز تدارک ببینیم. تا شاید بتوان برای بار هزارم به زندگی در داستان ادامه داد. درست مثل خود زندگی. درست مثل من. من از چیزی برای فردا و لحظه ها و ثانیه هایم امید می ساختم. چیزی که وجود من در جاذبه ی فوق العاده اش کِش بیاید و ادامه دهم. هر چیزی که تو تصور کنی. سفری، دیداری، تغییری، یا چیزهایی از این دست. وقایعی که متعهدم می کرد به ادامه دادن زندگی. دل مشغولی های کاذبی که برای فراموش کردن و به خاطر نیاوردن احساس واقعی من ساخته شده بودند و ارزش دیگری نداشتند. و من مدام از این لوکیشن به آن لوکیشن می رفتم و همین طور روزها و شب ها را سپری می کردم. اما نمی دانم چرا هر چه در مواجهه با آدم های اطرافم به این شیوه ادامه می دادم و نارضایتی ام را با همین بازی کردن ها و ضعیف به روی صحنه آمدن ها، به کله ی پوک شان فرو می کردم میخ آهنین در سنگِ سختِ سرشان نمی رفت. گاهی به چشم می دیدم که عامی ترین موجودات انسانی هم، عادی ترین حالات مرا، در حس های مختلف و موقعیت های مختلف سوء تعبیر می کردند. انگاری که پیش خودشان فکر می کردند درست اش همین است و این کودکِ اخم بازکرده، دارد خوب زندگی می کند.
جان من!
درست در گیر و دار همین بازی ها و شروع کردن های بیهوده دست و پا می زدم که یک روز به خودم آمدم و دیدم که من، همه ام. در عین حالی که خودم نیستم. می دیدم، با چشم های دیگری! راه می رفتم، با پاهای دیگری! دیگر خودم نبودم و کس تازه ای شده بودم. کسی از میان آن همه کس! یکی از میان هزاران. شده بودم آفتاب پرست لحظه ها که رنگ عوض می کردم. به حکم احساسی که گردش خون ام به دست او بود. درست در همین گیر و دار فهمیدم که چه ساده و سخت است آدمی. ساده در شباهت و شبیه شدن و سخت در پیچیدگی هایش. اما به ناگاه جدا شدم. جدا از این ورطه ی مضحکه و تکرار. و دیگر به " بود و نبود " فکر نمی کنم. آنچه برایم بیشتر ارزش دارد، " چه بود" است.
اگر از همه ی این گزافه گویی های پراکنده بگذریم، من می مانم و تو. من خود را در تو یافتم. در تو که چون من حافظ دردها و رنج های موزون و بی کرانه ای. و نگاه های عمیق ات سرشار از آواست. می گویم آوا ، اما نه از جنس آن آواهایی که مجنون وار و لیلی وار به تو بگویم برای آنکه خوشایند تو باشد و به قول خودمانی تر اش ته دلت قنج برود. نه!
تو آوایی، نه از جنس چهچه ی قناری، سوت جیر جیرک یا ضرب آهنگ فوق موسیقایی یک ملودی آرام و رام کننده. تو آوای درون منی درست در زمانی که در یکی از پارک های کوچک شهر رو به روی هم می نشستیم و بی هیچ کلمه و کلامی فقط همدیگر را نگاه می کردیم. و آرامشی حقیقی تر از الکل و پر خلسه تر از مخدرات جان مرا پر می کرد. و این ها همه اش می شود زندگی... دل تنگی ها، دل خوشی ها، ثانیه ها و دقیقه ها. حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد. ما زنده ایم، چون بیداریم! ما زنده ایم، چون می خوابیم. و رستگار و سعادتمندیم، زیرا هنوز بر ویرانه ی وجودمان، پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم....
پیش تر عکس ها را دوست داشتم. انگاری حس ساکن عکس ها که زمان و لحظه را در چهار چوبی خشک می کند به من آرامش می داد. هنوز هم گاهی با دیدن عکس ها حظ می برم. اما این روزها فیلم ها شده اند همراه شب ها و روزهای من.
فیلم ها جاری اند، حس و روح دارند و آدم ها در آنها مدام در تکاپو هستند و حرکت. انگاری واقعی تر اند. آدم ها در جریان فیلم ها حرف می زنند، راه می روند، می خندند و حس چشم هایشان مرا مبهوت می کند.
حالا بعد از گذشت درست یک سال از سکوت نا به هنگام و دائمیِ آنکه نگاه و صدایش همه ی دنیا را داشت، همه ی اینها هست. عکس ها، فیلم ها و یادداشت ها. اما خودش نیست. جای پدر خالی ست . . .
آرتور سی کلارک
خصلت رذلماتیک آدم ها
اتفاق خاصی لازم نیست بیفتد که تصویر یک نفر جلوی چشمهای آدم بشکند. یعنی راستش من اصلا آدمی نیستم که خیلی به دلیل و منطق و اینها کاری داشته باشم. از اینجورها که بشینم برای خودم حساب و کتاب کنم که قضیه اینطوری بود و بعد اینطوری شد و اصلاً خب به من چه و بهتر است تیک ایت ایزی. بعدش هم بگویم سو وی ترن این تو علیچپز الی! و بی خیال شوم.
نه اصلاً از این خبرها نیست. دقیقآً من از آن دست آدمهایم که به تصویر بشری احترام میگذارم. یعنی دلم نمیخواهد تصویری که از نوع بشر دارم با یک چیزی خراب بشود . و اگر که خراب شد، یقهی خراب کننده را میگیرم که "هی تو، چرا گند زدی به همهی دید من؟"
شما تیکهی ناخوشایندی از خصلتها را این طور علنی جلویم گذاشتید تا حالا هی این تکه ها بچسبد به آدمهای اطرافم. بعد خیلی راحت و روان و رذلماتیک آنطور که انگار هیچ وقت نبودهاید سر به زیر انداخته از حوالی ام دور می شوید.
خیلی هم مسخره است کسی بیاید بگوید آن تصویر من نبودم، یا دستم خط خورد یا اِل و بِل.
کلاً دیگر. نکنید جانم. شما در قبال یک چیزهایی بدجوری مسئول هستید . لااقل چهرهای که دیگران از شما قرارست یادشان بیاید.
آیا همه ی آنهایی که می بینم برای آزار دادن من نیستند؟؟!

